تبليغاتX
lonely days
روزی که تو اون تنهام و ماله منه تنهاترین روز تو زندگیم روزی که نمی تونم تحملش کنم
بعد از این همه سال تنها دلیل تمام این واقعیت ها رو فهمیدن تلخ ترین کشفت بعد از اولین کشف تلخ زندگیته! این که میفهمی تنها دلیلت نفرتیه که از خودت داری و نمیتونی بذاریش کنار!

اعصاب به هم ریختت، این که دلت از همه چیز گرفته و احساس میکنی که هیچ چیزی برای از دست دادن نداری! همه و همه باعث میشه که نتونی به خودت بیای!

فقط داری وقت کشی میکنی! کارات رو به تعویق میندازی فقط و فقط برای اینکه فکر میکنی هنوز زنده ای!

برای این داری خودتو از بین میبری که از همه چیز دلزده شدی!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:24  توسط no one  | 

دلم میخواد بمیرم همین!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:10  توسط no one  | 

خسته ام از این زندگی

از این بی آسودگی

از ندیدنت

از نبوئیدنت

از تنهاییم

تمام زندگی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:38  توسط no one  | 

wish i was too dead care if indeed i cared at all

never had a voice to protest

i wish i had reason

for  this i gave up trying

you don't need to bother

i don't need to be

once i die i won't let go

till you please!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:48  توسط no one  | 

در درد بی کسی نمیسوزم از درد دوست داشتن است تب سوزان من نه دیگر تمام شد تمام خاطره ها تنها یک سال دیگر باقی است تنها یک بهار و دیگر من تورا نمی بینم! تنهایی دستانم را که پر خواهد کرد؟ نه دیگر باری که با خاک قبرم دستانم را به خوشبختی رسانم! مگر در تابوت تنگ خاک از حرکت ذهن پیرم برای دمی حذر کنم و مگر آتش جهنم از آتش عشق من به راهی نو سوزان تر است! تو را خواهم یافت حتی اگر یک دم بیشتر از این عمر فرساینده بیش نمانده باشد! تو را خواهم یافت ای حقیقت انتخاب یا اجبار!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:1  توسط no one  | 

داری عین معمول وب گردی میکنی.یه سری به ۳۶۰ میزنی یه آدم اوبی میبینی که داره به هر چی اعتقاد داری با حماقت خودش توهین میکنه! یادت میاد که یه زمان  چه جوری برای دور کردنش از کسی که عاشقش بودی و ولت کرد تلاش کردی.

اما الآن دیگه همه چیز عوض شده تو عوض شدی.تمام تلاشت در این خلاصه شده که دوباره به اوجت برگردی. به اوجی که کسی که نفست شده الآن بهت افتخار کنه. داری با خودت کلنجار میری برای تغییر دادن خیلی از عادت هایی که دوستشون نداری دیگه.

دلت براش تنگ شده.دندوناتو رو لبات فشار میدی تا دلتنگی خودتو نشون ندی.دلت هوای آفتابی و گرم و دست اونو میخواد.میخوای که از همه آدمای دور و برت رها شی. آخرین پیوندهای مونده رو هم بشکنی و بدون اون تو تنهاییت باشی.

منتظر یک فرصتی که به هم برسین

(دلت از تمام اون موجودات عوضی که تو دانشگاه باید تحمل کنی خونه میخوای سر به تنشون نباشه)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:34  توسط no one  | 

حالت گرفته نشستی منتظر گذر زمانی،

هنوزم داری با خودت میجنگی برای این که بتونی که بر این اخلاق لامذهبت رو رها کنی و برسی به زمانی که توش فقط برای یک روز که هم شده اون ذهن صاب مردتو خفه کنی و آروم باشی!

هنوز داره زمان میگذره!

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:3  توسط no one  | 

نفرت من!

تنها بازمانده دوران تاریک زندگی

در منجلاب رفاقت

تنها به پیش برنده هستی من

تنها یادگار زخم های کهن بر تن درخت پیر

یاریم کن

تا از زمان حال بگذرم

ریشه های سیاه گذشته

در باتلاقی از خاطرات پر از خار

وجودم را فرا گرفته است

و من بیهوده تلاش میکنم

تا از گذشته فرار کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 13:44  توسط no one  | 

چیه فکرکردی که دیگه دوست ندارم؟ اشتباه کردی! هنوزم میمرم برات!

اشتباه نکن که اگه کمتر شده تماسا ماله اینه که دوست داشتنم کم شده!

نه من هنوز میمیرم برات

باید سر فرصت بشینم باهات حرف بزنم!همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:6  توسط no one  | 

از تو پنجره اتاقش به بالشت درب وداغونی که به عنوان خونه پرنده رو درخت خونه گذاشته بود نگاهی و انداخت و یه قلپ دیگه از چایی تلخشو خورد.

هفتم آذرماه سال ۱۳۸۶و احساس سر درگمی!

به زور ذهنشو جمع کرد تا بتونه بره و وبلاگشو به روز کنه. اما یاده تمامه اتفاقات زندگیش افتاد پائیز خشک بدون بارون و تلخ بدجوری افسردش کرده بود. و خودش هنوز نمیدونست!دارو هاش تموم شده بود و حال دکتر رفتن هم نداشت.حتی نمیدونست برای چی باید بجنگه. اما میجنگید.دقیقا برای دفاع از هیچ!

هنوز یادش بود اون حال و هوای شوخ و شنگشو! و هنوز دلش میخواست که حداقل حوصله فحش دادن رو داشت اما دیگه حتی حوصله این کار رو هم نداشت.

یه بار دیگه به اون بالشتی که اون بیرون بود نگاه کرد.بالاخره یه کلاغ اومد . به کلاغه نگاه کرد. یاد فیلم کلاغ افتاد. یکی از بهترین فیلم هایی بود که تا اون زمون دیده بود.

چاییش یخ کرده بود.رفت سراغ گیتارش و آمپ رو روشن کرد. شروع کرد به سلو زدن.فقط پیک هارمونی زد که زجه گیتار رو دربیاره

دلش میخواست که اون گیتاره تمامه وجودشو خالی کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:4  توسط no one  |