|
روزی که تو اون تنهام و ماله منه تنهاترین روز تو زندگیم روزی که نمی تونم تحملش کنم
|
اعصاب به هم ریختت، این که دلت از همه چیز گرفته و احساس میکنی که هیچ چیزی برای از دست دادن نداری! همه و همه باعث میشه که نتونی به خودت بیای!
فقط داری وقت کشی میکنی! کارات رو به تعویق میندازی فقط و فقط برای اینکه فکر میکنی هنوز زنده ای!
برای این داری خودتو از بین میبری که از همه چیز دلزده شدی!
از این بی آسودگی
از ندیدنت
از نبوئیدنت
از تنهاییم
تمام زندگی...
never had a voice to protest
i wish i had reason
for this i gave up trying
you don't need to bother
i don't need to be
once i die i won't let go
till you please!!!
اما الآن دیگه همه چیز عوض شده تو عوض شدی.تمام تلاشت در این خلاصه شده که دوباره به اوجت برگردی. به اوجی که کسی که نفست شده الآن بهت افتخار کنه. داری با خودت کلنجار میری برای تغییر دادن خیلی از عادت هایی که دوستشون نداری دیگه.
دلت براش تنگ شده.دندوناتو رو لبات فشار میدی تا دلتنگی خودتو نشون ندی.دلت هوای آفتابی و گرم و دست اونو میخواد.میخوای که از همه آدمای دور و برت رها شی. آخرین پیوندهای مونده رو هم بشکنی و بدون اون تو تنهاییت باشی.
منتظر یک فرصتی که به هم برسین
(دلت از تمام اون موجودات عوضی که تو دانشگاه باید تحمل کنی خونه میخوای سر به تنشون نباشه)
هنوزم داری با خودت میجنگی برای این که بتونی که بر این اخلاق لامذهبت رو رها کنی و برسی به زمانی که توش فقط برای یک روز که هم شده اون ذهن صاب مردتو خفه کنی و آروم باشی!
هنوز داره زمان میگذره!
تنها بازمانده دوران تاریک زندگی
در منجلاب رفاقت
تنها به پیش برنده هستی من
تنها یادگار زخم های کهن بر تن درخت پیر
یاریم کن
تا از زمان حال بگذرم
ریشه های سیاه گذشته
در باتلاقی از خاطرات پر از خار
وجودم را فرا گرفته است
و من بیهوده تلاش میکنم
تا از گذشته فرار کنم!
اشتباه نکن که اگه کمتر شده تماسا ماله اینه که دوست داشتنم کم شده!
نه من هنوز میمیرم برات
باید سر فرصت بشینم باهات حرف بزنم!همین
هفتم آذرماه سال ۱۳۸۶و احساس سر درگمی!
به زور ذهنشو جمع کرد تا بتونه بره و وبلاگشو به روز کنه. اما یاده تمامه اتفاقات زندگیش افتاد پائیز خشک بدون بارون و تلخ بدجوری افسردش کرده بود. و خودش هنوز نمیدونست!دارو هاش تموم شده بود و حال دکتر رفتن هم نداشت.حتی نمیدونست برای چی باید بجنگه. اما میجنگید.دقیقا برای دفاع از هیچ!
هنوز یادش بود اون حال و هوای شوخ و شنگشو! و هنوز دلش میخواست که حداقل حوصله فحش دادن رو داشت اما دیگه حتی حوصله این کار رو هم نداشت.
یه بار دیگه به اون بالشتی که اون بیرون بود نگاه کرد.بالاخره یه کلاغ اومد . به کلاغه نگاه کرد. یاد فیلم کلاغ افتاد. یکی از بهترین فیلم هایی بود که تا اون زمون دیده بود.
چاییش یخ کرده بود.رفت سراغ گیتارش و آمپ رو روشن کرد. شروع کرد به سلو زدن.فقط پیک هارمونی زد که زجه گیتار رو دربیاره
دلش میخواست که اون گیتاره تمامه وجودشو خالی کنه...